اورسن ولز

 اورسن ولز 

جرج اورسن وِلْز ۶ مه سال ۱۹۱۵ در کنوشا در ایالت ویسکانسین آمریکا متولد شد.
وی پسر دوم خانواده بود و پدرش ریچارد هِد ولز تولیدکنندهٔ چراغ خودرو و مادرش بئاتریس ایوز یک پیانیست کنسرت بود. در سال ۱۹۱۹ والدینش از یکدیگر جدا شدند و او به شیکاگو کوچید. در ۱۰ مه ۱۹۲۴ مادرش چهار روز بعد از جشن تولد نه سالگی او، به علت بیماری یرقان فوت کرد.
وی اولین بار با اجرای رادیویی جنگ دنیاها اثر هربرت جرج ولز در ۳۰ اکتبر ۱۹۳۸ بود که به شهرت رسید. در اواسط دههٔ ۱۹۳۰ دو اقتباس تئاتری او به نام‌های وودو مکبث و روایت نمادگرایانهٔ جولیوس سزار در نیویورک شهرت یافتند.
اورسن ولز وقتی ۲۵ سال بیشتر نداشت این شانس را پیدا کرد که بتواند اطمینان جورج شافر مدیر کمپانی فیلم‌سازی ار.کی‌.او را به‌دست آورد و نخستین فیلم بلند خود را بسازد. شافر پیشنهادی به ولز داد که عموما به عنوان بزرگ‌ترین پیشنهادی که به یک فیلمساز ناآزموده داده‌شده شناخته می‌شود: کنترل کامل هنرمندان.
این فیلم همشهری کین بود که در سال ۱۹۴۴ ساخته شد و...

ادامه نوشته

لنگستن هیوز

لنگستن هیوزیه سیام من:
سیا مث شب که سیا ست
سیا مث ته و توهای آفریقای خودم.
بَرده شدم:
سزار بهم گفت پله ها رو براش تمیز کنم.
چکمه های واشینگتن رو  من واکس زدم. 
کارگر شدم:
اهرام مصر رو، دستای من بالا برد.
ملات و شِفته ی آسمان خراش «وول ورت» رو من درست کردم.
آوازه خون شدم:
آوازهای غم انگیزمو از آفریقا تا جئورجیا
 تو تموم اون راه دراز با خودم کشیدم.
من بودم که رگتایم رو از خودم درآوردم.
قربانی شدم:
تو کنگو بلژیکی ها دستامو از مچ بریدن
حالام تو تگزاس منو لینچ می کنن.
یه سیا من:
سیا عینهو شب که سیا ست
سیا عین اعماق آفریقای خودم.
                                                              شعری از لنگستن هیوز با ترجمه شاملو

غلامحسین ساعدی

غلامحسین ساعدیروز يازدهم فروردين ماه سال 1361 (31 مارس 1982) با سبيل تراشيده و ريش نتراشيده، با چهره اي خسته و درهم "پاي آبله و خسته، غريبه و دلمرده، با ترس كبود، راه گم كرده، متحير و عاجز، خسته و ناتوان، آشنا به هويت خويش، ولي درمانده، اشكي به يك چشم و خوني به چشم ديگر، در حالي كه نميداند به كجا خواهد رسيد؟ به زمهرير هاويه؟ يا به كنار حوض كوثر؟" با كيف دستي كوچكي از فرودگاه "شارل دوگل" بيرون آمد.در اتوبوسي كه از فرودگاه به شهر ميرفت، نگران و پريشان، در رديف آخر نشسته بود. براي دوستانش از ايران تعريف ميكند و[...] و بالاخره از آپارتمان كوچك و دخمه مانندي كه در تهران داشته است حرف ميزند اما لبهايش ميلرزند. [...] بي حال و حوصله، گاه و بيگاه از شيشه ي اتوبوس جاده ي طولاني را ورانداز ميكرد. اكنون او "غريبه اي ايست دلمرده، از راه رسيده اي راه گم كرده، خسته و ناتوان، حيران و ناآشنا، ناآشنا و متحير و عاجز، با انباني از اوهام و كابوسهاي غريب." به ياد خانه اش در تهران افتاده است. آپارتماني در نزديكي سفارت آمريكا با اتاقي بيقواره كه حوضي كوچك را در آن قرار داده اند. حوضي با ماهي هايي قرمز! حوضي با ماهي هايي كابوس آفرين! از ماهي ها حرف ميزند. "تا من ميآيم كتابي به دست بگيرم و كاري و نوشته اي را شروع كنم، اين ماهي ها رو به من صف ميكشند. مدتها بي حركت ميمانند و به من زل ميزنند . . . نه ميتوانم بخوانم و نه بنويسم." مادام براي ديگران از ايران حرف ميزند و...

ادامه نوشته

آلبر كامو

آلبرکامو«آلبر كامو»، ( 1913- 1960 )نويسنده توانا و فيلسوف نامي فرانسوى است كه همچون «ژان پل سارتر»،از روشنگران مكتب «اگزيستانسياليسم»[*] به شمار مي رود. او در سال ۱۹۵۷ و در سن ۴۴ سالگى، موفق به دريافت جايزه نوبل ادبى شد. كامو پس از «روديارد كيپلينگ»، جوان ترين نويسنده اى است كه به دريافت اين جايزه نايل آمده است. «آلبر كامو» در هفتم نوامبر ۱۹۱۳، در «موندووى» الجزاير و در خانواده اى فرانسوى - الجزايرى به دنيا آمد. مادرش اصل و نسب اسپانيايى داشت و  پدرش، «لوسين»، در جنگ «مارن» كه در سال ۱۹۱۴ و طى جنگ جهانى اول رخ داد، در حين مبارزه داوطلبانه كشته شد و به همين دليل، دوران كودكى «كامو» در فقر و تنگدستى گذشت.
در سال ۱۹۲۳، كامو در آزمون ورودي آموزشكده اى پذيرفته شد و پس از پايان تحصيلات خود در آنجا به دانشگاه الجزاير راه يافت و ...

ادامه نوشته

رابرت ویلسون

رابرت ویلسونرابرت ویلسون، متولد ١٩٤١ در شهر واكوی تگزاس است. او در همان دوران كودكی به نقاشی و طراحی علاقه‌ای فراوان داشت اما به دلیل لكنت زبان، به تنهایی روی می‌آورد. در عالم خود رویاهای كودكی را به صورت اشكال و رنگ‌ها روی كاغذ می‌آورد. لكنت زبان وی در سن هفده‌سالگی با كمك خانم برد هافمان4 كه مربی رقص كودكان استثنایی بود، برطرف شد. در سال ١٩٦٢ رشته امور بازرگانی را كه به خاطر رضایت پدرش انتخاب كرده بوده نیمه‌كاره رها می‌كند و به نیویورك می‌رود. در سال ١٩٦٦ در رشته معماری داخلی از مؤسسه پرات فارغ‌التحصیل می‌شود. او در زمینه نقاشی و معماری نیز دوره‌هایی را طی كرد. هم‌زمان در مراكز و مدارس مختلف كودكان استثنایی به عنوان مربی هنر فعالیت كرده و در تولید تئاتر كودكان نیز همكاری می‌كرد. در سال ١٩٧٠ مدرسه آزاد برد هافمان را با تمركز بر رهایی و خلاقیت جمعی تأسیس كرد كه در آن همه از هر قشری می‌توانستند شركت كنند. او در این دوره، پسر بچه سیاهپوست كر و لالی به نام ریموند اندروز5 را به فرزند خواندگی قبول می‌كند و به شدت تحت تأثیر طراحی‌ها و همچنین نوع رفتار وی قرار می‌گیرد كه منجر به شكل‌گیری اجرای نگاه مرد كر می‌شود. این اجرا در فرانسه با استقبال كسانی همچون لویی آراگون6 و سوزان سونتاگ7 رو‌به‌رو شد. ویلسون در برخی جشنواره‌های جهانی همچون نانسی و آوینیون فرانسه و المپیای رم بسیار مورد توجه قرار گرفت. او همچنین در راستای اهدافش در تئاتر در زمینه برخورد با مسئله زمان، اجرایی را در هفت شبانه‌روز در جشن هنر شیراز به نام كامانتین و گاردنیا8 در سال ١٩٧٢ ارایه كرد. اما ویلسون...

ادامه نوشته

صمدبهرنگی اززبان برادرش اسد

صمدبهرنگیصمدبهرنگی در تیر ماه 1318 در شهر تبریز متولد شد.از همان آغازکودکی به علت اینکه پدرش خانواده را ترک کرده بودمشغول به کار شد تا کمک خرج خانواده باشد.در کنار کار تحصیل را ادامه داد.بعدازپایان دبیرستان ودوره ی دانشسرا برای ادامه تحصیل در رشته زبان انگلیسی وارد دانشکده ی ادبیات دانشگاه تبریزشد.پس ازگرفتن مدرک به تدریس درمقطع دبستان در مناطق شد.از سال 1336 به عنوان معلم راهی روستاهای محروم گردید.در همین سالها آثارش را در بعضی ازمطبوعات مثل توفیق،کتاب هفته،آرش،بامشادو...با نامهای مستعاری چون،ص قارانقوش،چنگیز مراتی،بابک،آدیباتمیش،ص آرام و...ویا نام واقعی اش به چاپ رساند.همچنین به همراه عده ای از دوستانش روزنامه ی مهدآزادی وبعدا"مهدآزادی آدینه رادرتبریزبه راه انداخت.جز کتابهای قصه ی تالیفی اش برای کودکان که فعالیت اصلی صمد را تشکیل می داد.آثاری به شکل تحقیق ومقاله وترجمه ونلمه به دوستان وآشنایان وشاگردانش از وی به یادگار مانده است.از آثارمعروفی که برای کودکان ونوجوانان تالیف کرده است می توان به ماهی سیاه کوچولو،افسانه های آذربایجان(باهمکاری بهروزدهقانی)اشاره کرد.وی درروزنهم شهریورماه 1347 دررودخانه ی آرس واقع درمرز ایران وکشورآذربایجان غرق شده ودارفانی راوداع گفت. مصاحبه ی زیر به مناسبت سالگرد فوت صمد با برادرش اسدبهرنگی انجام گرفته است و...

ادامه نوشته

نامه های ونسان ون گوگ

ونسان ون گوگگنجینه ی ادبی استادان هنر نقاشی چندان بزرگ نیست.نقاش معمولا با کلمات سروکارندارد،وبه ندرت قلم به دست می گیرد،اگرهم چیزی بنویسد،جسته وگریخته وبسیارمعمولی است.اگرنامه ها ویادداشتهای همه نقاشان راجمع و منتشرکنند،قطعا مجموعه ی جالبی نخواهد بود.اما موارداستثنایی نیزوجود دارد،زیرا نامه ها و نوشته های بسیارجالبی ازچند نقاش ونابغه ی هنردرجهان به یادگارمانده ،که نامه های" ونسان ون گوگ"دربین آنهاعالیترین مقام را داراست.این نامه هاآهنگ وارتعاشی مخصوص دارند،که آنهارا با هیچ آهنگی نمی توان مقایسه نمود.در تاریخ هنر،این اولین بار است که روح انسانی درکالبدشخصی نقاش،که قلم موتنها وسیله ی بیان اوست،بدین شدت درقالب الفاظ به هیجان آمده است.از این حیث ون گوگ را نمی توان با کسی مقایسه نمود و در یک ردیف قرار داد.نامه ی زیرنوشته شده به برادرش"تئو"ازجلد اول کتاب"نامه های ون گوگ"ترجمه ی رضا فروزی،انتخاب شده است.
تئوی عزیزم!احساس زیبایی طبیعت،حتی احساس ظرافت ونکته های آن، با احساس عقیده وایمان فرق دارد، اگرچه به نظر من بین آن دو،رابطه ی نزدیکی موجود است.(احساس ما نسبت به هنرنیزهمین است.)درهرحال زیاد هم پایبند این موضوع نباش.هرکس طبیعت را یک نوع احساس می کند ولی کمتر کسی است که بتواند خدا را احساس کند،خدایی که باروح ما پیوستگی دارد.هرآن کس که دربرابرخدا سجده کند،باید برابرروح وحقیقت نیزسرتعظیم فرودآورد.
 
                                                                                                                            پاریس،17سپتامبر1875