پدر
یادت، شاید تکیه گاهی باشد که این روزها بی بودنت جای خالی اش را احساس می کنم.روزها می گذرند و هرروز بیشتر از پیش از خاطراتمان تهی می شوم. پدر تا ابد دوستت خواهم داشت و هر سال تولدت را تبریک خواهم گفت...
پانزده خرداد تولد پدرم.
پانزده خرداد تولد پدرم.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 20:14 توسط حسین اصل عبداللهی
|
وقتی با یک کمی صداقت به زندگیم فکر می کنم بی نهایت سئوال،سئوال بی جواب توی ذهنم میاد.سئوالهایی که هر چه بیشتر به اون ها فکر می کنم کمتر می فهممشون،اونوقت از این زندگی به گوشه ی تنهاییم پناه می برم،غافل از اینکه اون هم جزئی از زندگیم.هیچوقت نتونستم رؤیا هایم رو با زندگی واقعیم هم سو کنم.گاهی خم میشم دم گوشم و با خودم حرف می زنم و حرف خودمم نمی فهمم.شاید اگه یک نقاش بودم تنها چیزی که می تونستم بکشم،یک تابلوی سیاه بود.وقتی به دور وبرم نگاه می کنم،می بینم همه ی ادم ها با این وضعیت کنار اومدن و به این زندگی تکراری عادت کردند،عادت؛کلمه ای که همیشه تو زندگیم جریان داره و هیچوقت معنی اون رو نفهمیدم.