سالگرد یک پیمان
حتی آنقدر که بگوید
برای چه دوستت می دارد...
(بامداد)
درست چند ساعت پس از لحظه تولد، به آن لحظة سی و چهار سال پیش فکر می کرد. به لحظه ای که ناگاه وبدون هیچ اراده ای نوری در چشمان خون آلودش دوید و او وارد این دنیای عجیب و پر از تناقض شد.صدای ترمز ماشین و زوزة مرگوار سگی رشته های افکارش را برید. با خودش فکر کرد که فاصلة تولد و مرگ چقدر می تواند کوتاه باشد، پس تا می تواند باید زندگی کند...
اگر باور داشته باشیم که امام زمان و حتی خود خدا هماره در کنارمان حضور دارند،بیشتر مسائل حل خواهد شد،تولد امام زمان مبارک...
درست چند ساعت پس از لحظه تولد، به آن لحظة سی و سه سال پیش فکر می کرد. به لحظه ای که ناگاه وبدون هیچ اراده ای نوری در چشمان خون آلودش دوید و او وارد این دنیای عجیب و پر از تناقض شد.صدای ترمز ماشین و زوزة مرگوار سگی رشته های افکارش را برید. با خودش فکر کرد که فاصلة تولد و مرگ چقدر می تواند کوتاه باشد، پس تا می تواند باید زندگی کند...
سال داره نو می شه و من هر سال این سؤال رو تکرار می کنم که من چقدر قراره نو بشم؟ و چقدر در نو شدن دنیای اطرافم سهم دارم؟ و آیا اصلا" سهم دارم؟ و در نهایت بعد از کلی کلنجار رفتن با خودم امیدوارم سال نو بعدی وقتی بر می گردم و به پشت سرم نگاه می کنم نقطه ای باشه که بتونم با افتخار بگم ببینید این منم.
این آرزو رو برای تمام دوستامم دارم.
پدر،آسوده بخواب که دیگر نیمه شب کسی تورا بیدار نخواهد کرد.
بخواب که دیگر هیچگاه درد بر باد شدن رؤیاهایت در این سرزمین بی بار
شانه هایت را سنگین نخواهد کرد،
ودرد که روح و جسم تورا تسخیر کرده بود،دیگر یارای آزارت را نخواهد داشت.
بخواب که دیگر، آغوشت سنگینی هقهقه هایم را تحمل نخواهد کرد.
بخواب پدر،که خفتن در این زمانه سعادت عظیمی است که در تقدیر هر کسی نیست.
پدر آسوده بخواب، که شهر در امن و امان است،
و چنان آسوده ایم که دیگر هیچ کس از هیچ کس خبر ندارد.
عشق پدر،عشق تنها روزنه ی امید ماست در این روزگار سرگشتگی ها،
که آن روزنه را نیز با گچ، سفید کرده اند، سفید،روشن اما تاریک.
بخواب پدر، بخواب که دیگر کسی بیدارت نخواهد کرد...
پ/ن: امروز۱۵/۳/۸۹ تولد پدرم بود.یادش گرامی
پروردگارا، خودبینی و ریا و تکبّر و تجاوز و حسد و ناتوانی و شک و سستی و ناراحتی و انواع دیگر بیماریها و نیز خواری و نیرنگ و فسون را از گوش و چشم و تمام اندامم دور دار و مرا به سوی آنچه دوست میداری و مایه خشنودی توست راه بنمای، ای رحم کنندهترین رحم کنندگان. بارالها، تو خود آمرزندهای و آمرزیدن را دوست میداری. پس، از تقصیرات و کوتاهیهای من درگذر... پروردگارا، اگر من کار زشت انجام داده و در حقیقت با این کار برخود ستم کردهام، از من درگذر که جز تو کسی گناهان و کوتاهیها را نمیبخشاید.
بارالها، تو را به دانشی که بر نهان و ناپیدا داری و بر چیرگیات بر تمام پدیدهها سوگندت میدهم، که مرا تا زمانی از نعمت حیات برخوردار سازی که میدانی زندگیام شایسته و پسندیده است. هنگامی که خیر و صلاح من در مرگ بود، مرا بمیران. خداوندا، اخلاص و ترس از خودت را به هنگام خشم و خشنودی، و میانهروی را هم در حال تهیدستی و بینیازی از تو خواستارم. از تو آن نعمتی را طلب میکنم که پایانپذیر نیست. به من آنچه مایه خشنودی دایم است نصیب کن. بارپروردگارا، از تو خرسندی به حکمِ قضا و قدرت، و برخورداری از زندگی شایسته پس از مرگ را خواستارم.
از تو شوق دیداری از سر شوق و به دور از اجبار خواستارم. خداوندا، ما را به زیور ایمان بیارای و از جمله آن هدایتگرانی که مشمول هدایت تو واقع شدهاند قرار ده.
اگرمی توانستم فکری برای روحم کنم،خودم را از رنج تن آزاد می کردم.
رنجهای انسان را پایانی نیست. دست آویزی نیست جز آنکه خود را خوشبخت پنداریم،
پنداشتی پوچ و تهی .خوشبختی نه حقیقت که رؤیایی ساخته ی خیالمان است…
(ته مانده ی تراوشات ذهنی مردی که حقیقتش را سا لها پیش ازتولدش گم کرده بود.)
آغازبود ونبودم را نمی دانستم.
من بیهده بودم را درنبودم،جستجو می کردم.
زمانی رسید که بودم را در بود تویافتم.
ولی درنمی دانم زندگیت نبودم تا آغازکنم بودم را.
حال چگونه پایان دهم بودی را که نبود ازازل.
اکنون هرروزبود و نبودم را بلغور می کنم بی هیچ آغازی برای بودن.
چه مغرورانه ایستاده است، دکل برق را می گویم. آنکه بی توجه به پاهایش که حالا دیگر در سفیدی برفها گم شده است،آفتاب را به مبارزه می طلبد. هیچ گرمی را از آنچه که وظیفه ی انتقالش را دارد نگرفته است ولی سرمای ذاتی اش را منکر است. در کارش چیزی جز تکرار نمی توان دید.
روزها به طرز احمقانه ای در گذرند
و ما همچنان به پیچش گیسوان تقدیر آویخته ایم.