نیکلای واسیلویچ گوگول
۱۸ اسفند تولد نیکلای واسیلویچ گوگول یکی از تاثیر گذارترین نویسندگان روسی بر شکل گیری داستان کوتاه
گلها باغها فواره ها لبخندها
و لطف زندگی
مردی آنجا افتاده به خاک غرقه به خون
خاطره ها گل ها فواره ها باغها
رؤیاهای کودکانه
مردی آنجا افتاده به خاک چون بسته ای خون آلود
گل ها فواره ها باغها خاطره ها
و لطف زندگی
مردی آنجا افتاده به خاک چون کودکی رفته به خواب
ژاک پرور
وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند.به نظر می رسید وضع مالي خوبي نداشته باشند .شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال داشتند ولباس هايي کهنه در عین حال تمیـزپوشیده بودنـد.دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودندو با هیجان زيادي در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند،صحبت می کردند.مادر نيز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید: چند عددبلیط می خواهید؟پدر خانواده جواب داد: لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه، قیمت بلیط ها را اعلام كرد .پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بليط پرسید: ببخشید، گفتید چه قدر؟! متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.ناگهان رنگ صورت مرد تغيير كرد و نگاهي به همسرش انداخت .بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت در باره برنامه هاي سيرك بودند . معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و نميدانست چه بكند و به بچه هايي كه با آن علاقه پشت او ايستاده بودند چه بگويد .
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت.سپس خم شد و پول را از زمین برداشت،به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:متشکرم آقا.
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد... بعد از این که بچه ها به همراه پدر و مادشان داخل سیرک شدند، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتيم و من در دلم به داشتن چنين پدري افتخار كردم و آن زيباترين سيركي بود كه به عمرم نرفته بودم.
جانسون

از تنگي قفس
كفران نعمتيست كه در باغ كرده ام...
درست چند ساعت پس از لحظه تولد، به آن لحظة سی و سه سال پیش فکر می کرد. به لحظه ای که ناگاه وبدون هیچ اراده ای نوری در چشمان خون آلودش دوید و او وارد این دنیای عجیب و پر از تناقض شد.صدای ترمز ماشین و زوزة مرگوار سگی رشته های افکارش را برید. با خودش فکر کرد که فاصلة تولد و مرگ چقدر می تواند کوتاه باشد، پس تا می تواند باید زندگی کند...
ما را
به جزای مهری که هستی ما بهانة آن است،
و به گناه آمیزشی چونان پالوده و بردبار که تنها تو می دانی،
بی آن که سنگمان بگردانند،
بر قلاع قلل اقلیم جاهلیت،
در بند می کنند.
و دیارشان در میانة من و تو
- زبون و جاهل ناراست،
بر جسمشان مستحیل در آمیزش های حقیر حیوانی-
آیات فلاح تلاوت می کند.
نازنین من!
اینک ما : بندیان قلل مقهور،
صفا را چگونه بر این قوم بسراییم؟
و راستی را چگونه با اینان برهنه گردانیم؟
بهمن فرسی
پانویس :
۱ - متن بالا در آغاز نمایشنامه « بهار و عروسک» اثر بهمن فرسی در مجموعه آثار این نویسنده آمده است.
۲ - گویند که صفا و مروه نام مردی و زنی بوده است که در زمان جاهلیت در خانه کعبه زنا کردند. حق تعالی ایشان را سنگ گردانید. اهل مکه مرد را بر سر کوه صفا و زن را بر سر کوه مروه بردندُعبرت بینندگان راُ آن کوه ها بدین نام مشهور شد. ( نزهت القلوب)
هرقدر دانش آدمی افزایش یابد توجه انسان به روان خود بیشتر می شود و سعی و کوشش خویش را در راه تهذیب اخلاق و اصلاح نفس خود بکار می بندد.
عقل را بر هوای نفس برتری و فضیلت ده، چه آنکه عقل، تورا مالک و فرمانروای زمان می سازد و هوای نفس، تو را بنده و بردۀ روزگار می کند.
کلامی از مولا علی (ع)


