آغازبود ونبودم را نمی دانستم.
من بیهده بودم را درنبودم،جستجو می کردم.
زمانی رسید که بودم را در بود تویافتم.
ولی درنمی دانم زندگیت نبودم تا آغازکنم بودم را.
حال چگونه پایان دهم بودی را که نبود ازازل.
اکنون هرروزبود و نبودم را بلغور می کنم بی هیچ آغازی برای بودن.
دریکی ازبعدازظهرهای بهاری اتفاق افتاد،داشتم ازکنارخیابان ردمی شدم.دقیقاّ از کنارجوی آب و به موازات آن جلومی رفتم.مردم درحال گذر و چراغهای رنگی مقازه ها توجهم روجلب کرده بود،یادم نیست تو اون لحظه به
چی فکرمی کردم که بوی آشنایی از مقازه ی قصابی آن طرف خیابان حواسموازهمه جا گرفت.تازه یادم افتاد که تا آن موقع از روزهیچی نخورده بودم.مثل همیشه حس غریزیم افسارم رودردست گرفت.به وسط خیابان رسیده بودم که ماشین سفید رنگی جلوم سبز شد و همه جا رو سیاه کرد.زمان برای همه چیز دیر شده بود.گرمایی در داخل جمجمه ام احساس کردم.چشمام رو برای آخرین بار،بازکردم و خودم رو در کنارجدول خیابان در حالی که عده ای بی تفاوت نظاره گرجون کندنم بودند، دیدم.حتما دیگه ارزش نفس کشیدن نداشتم.وقتی چشمام رو بستم، دیگه همه چیز تموم شده بود.با خودم کلنجار رفتم تا...ولی هیچ کاری نتونستم براش بکنم.چند لحظه بعد تنها چیزی که ازش باقی مانده بود،جنازه ی گربه ی سفید و سیاهی در کنار جدول خیابان بود.
فراخوان
نخستين جشنواره دوسالانه سراسري پانتوميم هنرجويان هنرستانهاي هنرهاي زيبا
هنرستان استاد ابوالحسن اقبال آذر تبريز با همكاري اداره ي كل فرهنگ و ارشاد اسلامي آذربايجان شرقي و هنرستان كوثر تبريز نخستين جشنواره دوسالانه سراسري پانتوميم هنرجويان هنرستانهاي هنرهاي زيباي تحت پوشش وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي با هدف نوآوري و شكوفايي هنرجويان در مرداد ماه 1387 برگزار مي كند و...
ادامه مطلب
نمایش رادیویی"قهرمان"براساس داستا ن"قهرمان افسانه ای"از مجموعه داستانی" فیل" اثر "اسلاومیرمروژک" با تنظیم حسین اصل عبداللهی،در روز شنبه4/3/87 در ساعت 14:30 از رادیو سراسری
تبریز پخش خواهد شد.
خلاصه ای ازنمایش: داستان در مورد دهقانی به نام"کمون"است که برای خریدن میخ وسفال جهت تعمیرسقف سوراخ شده ی خانه شان به شهر می رود.کمون درشهربا اتفاقاتی روبرو می شود که مسیر زندگی اش را دگرگون می سازدو..
نگاهی کوتاه به زندگی اسلاومیر مروژک:
وی در سال 1930 درکشور لهستان به دنیا آمد.تا 29 سالگی درهمان شهر موطنش به تحصیل رشته های معماری، نقاشی،روزنامه نویسی ودر نهایت به یادگیری زبانهای شرقی پرداخت. قبل از این که به صورت حرفه ای وارد حوزه ی ادبیات شود،مدتها به روزنامه نویسی،نقد کتاب، نمایش و کشیدن کاریکاتور مشغول بود.مروژك از طنزنويساني است كه در آثارش بوروكراسي، تظاهر و دوروئي را به تمسخر مي گيرد.او را می توان جزو ابزورد (ابسورد) نویسان اروپای مرکزی به حساب آورد که دغدغه ی آنها در وهله ی نخست،ابزورد بودن آشکار اوضاع سیاسی جهانشان بوده است و اساسا مسئله بر تضاد وا قعیت موجود با وعده های دموکراتیک حاکمان سیاسی می باشد.از نمایشنامه های معروفش می توان به پلیس،تانگو و پرتره اشاره کرد.
"دیگر هیچ چیز برای بیان کردن وجود ندارد،هیچ چیز که بتوان با آن بیان کرد.هیچ قدرتی برای ب
یان کردن،هیچ میلی به بیان کردن،همراه با اجبار به بیان کردن."شاید بتوان گفت که این جمله ی بکت یأس و نامیدی خلاص نشدن از تقدیر را بیان می کند،تقدیری که بکت برای مبارزه با آن دست آویزی بنام نوشتن داشته است وبه نقطه ای می رسد که حتی نوشتن وکلمات هم کارساز نیستند و آنجاست که محدودیت کلمات و زبان عیان می شود آنجاست که بکت به ایجاز در زبان نوشتاریش می رسد وآثارکوتاه نمایشی بدون کلامش را می آفریند. البته این بدان معنا نیست که بکت انسانی مأیوس و پوچگرایی (معنا باخته) بوده است بلکه در جاهای مختلف گفتار و عملش این را برای ما روشن می کند"بکت در نامه ای می نویسد:از آنجا که برای توجیه پوچی،به ذهنی قضاوت کننده نیازمندیم دنیای من پوچ نیست."ودرجایی دیگرمی نویسد:"درجهانی که از داوری تهی است،هیچ چیز پوچ نیست." دیداری را که یکی از دوستان بکت به نام"ایزریل هوروتینر"در روزهای آخر عمر وی در آسایشگاه می کند چنین توصیف می کند:" در اتاقی در یک خانه ی قدیمی سالمندان در خیابان رمی دو مونس،تقریبا درهمسایگی خانه ی پزشکش که معتقد به شیوه ی طبابت کل نگرانه بود،زندگی می کرد و...
ادامه مطلب
پیش از تو
صورتگران
بسیار
از آمیزه ی برگها
آهوان بر آوردند؛
یا درخطوط کوهپایه ئی رمه ئی
که شبانش در کج و کوج ابر و ستیغ کوه
نهان است؛
یا به سیری و سادگی و...
ادامه مطلب
چه مغرورانه ایستاده است، دکل برق را می گویم. آنکه بی توجه به پاهایش که حالا دیگر در سفیدی برفها گم شده است،آفتاب را به مبارزه می طلبد. هیچ گرمی را از آنچه که وظیفه ی انتقالش را دارد نگرفته است ولی سرمای ذاتی اش را منکر است. در کارش چیزی جز تکرار نمی توان دید.
نورای سه ساله یک کاری یاد گرفته.یاد گرفته که زنان چطوربا حرکت سرموها را از صورتشان پس می زنند حالا او هم این کاررا انجام می دهد- همه ی عمر- و اوهم یک زن شده.
( پتر بیکسل )
عادت داشت قبل ازخواب رؤیاهایش رابشمرد تا مبادا،کم شده باشند.این اولین شبی بود که عادتش را تکرارنکرد،چون رؤیای جدیدی را تجربه می کرد.او مرده بود.
روزها به طرز احمقانه ای در گذرند
و ما همچنان به پیچش گیسوان تقدیر آویخته ایم.
